بعضی از سربازها برای پایان خدمت لحظهشماری میکنند. بعضیهایشان هم برای رسیدن به نقطهای دیگر عجله دارند؛ نقطهای که در آن، خداوند خریدارشان میشود جوان آنلاین: بعضی از سربازها برای پایان خدمت لحظهشماری میکنند. بعضیهایشان هم برای رسیدن به نقطهای دیگر عجله دارند؛ نقطهای که در آن، خداوند خریدارشان میشود. شهید محمدحسین استوار از آن دسته بود. تنها ۶۹روز از خدمتش گذشته بود. ۹ ماهی از خدمتش مانده بود، اما زودتر از خیلیهای دیگر به خانه آخر رسید، به شهادت. شهید محمدحسین استوارسرباز وظیفه نیروی پدافند هوایی ارتش در اولین ساعت جنگ تحمیلی رمضان، در بندر طاهری، زیر آتش موشکهای دشمن امریکایی- صهیونی، محل خدمت را ترک نکرد. با همرزمانش در آبراهها پناه گرفت و همان جا، با ترکشهایی که بر جانش نشست به شهادت رسید و به امام شهیدش ملحق شد. متن پیش رو نوشتاری است برگرفته از همکلامیمان با پدرشهید.
محمدحسین متولد شد
۱۳ بهمنماه سال۱۳۸۵، در روستای ایزدخواست باصری، در دل ایل بزرگ باصری، در میان عشایری که نوکر اباعبدالله الحسین (ع) بودند و هر سال در روز تاسوعا به یاد شهدای کربلا سفره سیدالشهدا پهن میکردند، پسری متولد شد، اما روایت زندگی او از روزهای پیش از تولدش شروع شد.
پدر شهید، علی استوار که خود در سال۱۳۵۶ در همان دیار متولد شده بود، میگوید: شبی قبل از تولد محمدحسین، خواب عجیبی دیدم. نوری در خانه روشن شد. نه نوری معمولی، نوری که تمام خانه را پر کرده بود. در میان آن نور، آقایی را دیدم. قامتی بلند داشت، با چهرهای نورانی. از او پرسیدم: شما چه کسی هستید؟ نگاهم کرد و به آرامی گفت: حسین هستم.
از خواب پریدم، نفسهایم به شماره افتاده بودند و قلبم تند تند میزد. با خود گفتم این یک نشانه است. یک نشانه بزرگ. صبح که شد، به همسرم که باردار بود، خوابم را تعریف کردم و گفتم: باید نام این فرزند را حسین بگذاریم. همسرم، اما قبلاً نام محمد را برای نوزاد انتخاب کرده بود. نشستیم و تصمیم گرفتیم. روز ۱۳ بهمن ۱۳۸۵ محمدحسینم متولد شد. محمدحسین دومین پسر خانواده بود. پدرش میگوید: از همان بچگی میشد فهمید فرق دارد. مهربان بود، ساکت بود، سادهزیست بود. چهرهای مظلوم داشت. هر که او را میدید، عاشقش میشد.
کوهستان مدرسه صبر
روزهایی که محمدحسین کوچک بود، پدر و مادرش به کار دامداری مشغول بودند. گوسفندان را برای چرا به دامنه کوههای باصری میبردند. محمدحسین از همان کودکی همراه پدر به کوه میرفت. از اول صبح تا غروب آفتاب، در دل طبیعت وحشی و بکر، زندگی سخت عشایری را تجربه میکرد. همان جا بود که صبر را آموخت. همان جا بود که فهمید زندگی گاهی یعنی تحمل کردن، ایستادن. پدر میگوید: خستگیناپذیر بود. هیچ وقت از کار سخت گلایه نمیکرد. نه از سرما مینالید، نه از گرما. همیشه میگفت بابا جون، من کمکت میکنم، اما برای او کوهستان تنها مکتب صبر نبود. محمدحسین عاشق گل و گیاه و درختکاری بود. هر درختی که در حیاط خانهشان سبز شده بود، با دستان خودش کاشته بود.
به تیراندازی و فوتبال علاقه داشت. عضو فعال بسیج بود و در میدانهای تیری که بسیج برگزار میکرد، همیشه حضور داشت. هدفگیریاش دقیق بود، انگار تمرین میکرد برای روزی که باید هدفی بزرگتر را نشانه بگیرد. در مراسم عزاداری دهه محرم، زنجیر میزد و روضه میگرفت. نوکری اباعبدالله (ع) را از کودکی با جان و دل خریده بود.
پا جای پای پدر، نفس جای نفس مادر
محمدحسین به مادر وابستگی عمیقی داشت. حامی تنها خواهرش بود. خواهر را آنقدر دوست داشت که انگار میخواست تمام مهربانی دنیا را در دل یک دختر بچگانه جا دهد، اما عشق او به پدر، قصهای دیگر داشت. روزهای تعطیل که مدرسه تعطیل بود، محمدحسین موتور را روشن میکرد و خودش را به جایی میرساند که پدر مشغول دامداری بود. پدر از خاطرهای روایت میکند که هنوز از شنیدنش بغض گلو گیر میشود: یک روز از مدرسه تعطیل شده بود. با موتور آمد به من رسید. پیاده شد و گفت: پدر، تو برای استراحت به خانه برگرد. نگاهش کردم. دیدم کفشهای مدرسه را عوض نکرده است. گفتم: بابا، چرا کفشهایت را عوض نکردی؟ نگاهی به من کرد؛ نگاهی که هیچ وقت فراموش نمیکنم. بعد هم رفت تا کار من را ادامه دهد. خیلی دلسوز بود.
۹ اسفند ماه ۱۴۰۴
۹ اسفندماه که خبر حمله رسید، خانواده تلاش کردند تماس بگیرند. خط محمدحسین قطع بود. برادرش با مقر خدمت تماس گرفت. هنوز روز اول بود، فرمانده با سرباز جدید آشنایی نداشت. شهادتش را اعلام نکردند. برادر همراه دایی راهی بندر طاهری شد. در میان راه، از طرف فرماندهی خبر شهادت اعلام شد. پدر و مادر فردای آن روز، دهم اسفند۱۴۰۴، مطلع شدند. محمدحسین استوار، سرباز وظیفه پدافند هوایی ارتش، در نهم اسفند۱۴۰۴ در بندر طاهری به شهادت رسید. ۶۹ روز خدمت کرد. ۹ ماه دیگر مانده بود، اما او رفت. پایان کار سرباز امام زمان (عج) شهادت است و محمدحسین به این پایان افتخار میکرد.
پدرش میگوید: وقتی خبر شهادت را شنیدیم، راضی شدیم به رضای خدا. گفتم: خدایا، تو خود دادی، تو خود گرفتی. جگرمان سوخت، اما نه برای پسرم، برای آن روز که خبر شهادت رهبر را شنیدیم.
شبی پس از شهادت، پدر خوابی دید که یک ماشین تریلی دوطبقه که دورتادورآن با پرچمهای سهرنگ جمهوری اسلامی تزئین شده بود. سربازانی با لباس نظامی، پرچم کشور را در دست داشتند و با شکوه پشت ماشین حرکت میکردند. ناگهان محمدحسین را در میان آنها دیدم. همان لباس پدافند را پوشیده بود. خیلی خوشحال شدم. با ذوق صدایش زدم. همان لحظه از خواب پریدم.
آنچه به یادگار گذاشت
هنگام شهادت، در جیب لباس سربازی محمدحسین چند چیز پیدا کردند: یک دفترچه، یک خودکار، ساعتی که روز قبل خریده بود تا هنگام خدمت از زمان بیخبر نباشد و کارهایش را بموقع و برنامهریزی شده انجام دهد و دفترچه یادداشتی که شماره تلفن دوستان، فرماندهان و سلسله مراتب نظامی را در آن نوشته بود، همچنین خاطراتی از دوران آموزشی.
وصیت خاصی نداشت. مگر همان حرفی که همیشه میزد: بین فرماندهان و سربازان در برابر دشمن فرقی نیست. هر کس وظیفهای دارد که باید انجامش دهد. به حاج قاسم سلیمانی افتخار میکرد که با آن همه درجه، خود را سرباز وطن مینامید و رسالت هر انسانی در دنیا را رسیدن به خداشناسی میدانست. خودش با شهادت به رسالتش رسید.
پیامی به سربازانی که میمانند
پدر شهید در پایان میگوید: از پسرم یاد بگیرید. شجاعت را، صبر را، بردباری را، استقامت را، جرئت در برابر تهدیدات دشمن را. حفظ و پاسداری از دین و در رأس آن ولایت و رهبری، پاسداری از ناموس وطن، امنیت و آرامش را. بدانید اینها جز با همراهی مردم و رشادت رزمندگان در خط مقدم میسر نمیشود. سرباز بودن عیب نیست. افتخار است؛ همان افتخاری که پسرم محمدحسین با خونش امضا کرد.